علائم ظهور

متن مرتبط با «رمان» در سایت علائم ظهور نوشته شده است

رمان مهدوی "ادموند" (38 و 39)

  • نیلوبلاگ

    {رمان مهدوی "ادموند" - شماره های 38 و 39} xa0 ادامه قسمت ۳۷ xa0 کارهای مقدماتی ازدواجشان انجام شده و صبح جمعه باز هم قبل از اذان ظهر ادموند و ملیکا به عقد هم درآمدند. هردو خانواده از این وصلت بسیار خوشحال و راضی به نظر میرسیدند، مراسم ازدواج آنها درنهایت سادگی در منزل آقای حسینی برگزار شد، درواقع این خواست قلبی هر دو خانواده بود و از انجام آن رضایت کامل داشتند. خانواده حسینی به هزینههای گزاف و ریختوپاشهای افراطی اعتقادی نداشتند، از طرفی خانواده پارکر هم ترجیح میدادند این مراسم بدون سر و صدا برگز...

    ادامه مطلب
  • رمان مهدوی "ادموند" (40 الی 50)

  • نیلوبلاگ

    {رمان مهدوی "ادموند" - شماره های 40 الی 50} xa0 شماره 40 : xa0 شنبه ۱۵ اوت ۲۰۱۳، یک روز گرم در نیمههای تابستان، ادموند و ملیکا در خانه مشغول کارهای روزمره بودند و برای فردا که روز تعطیل بود برنامهریزی میکردند. ناگهان صدایی از طبقه پایین به گوش رسید، گویی آقا و خانم ونت وورث با کسانی با صدای بلند گفتگو میکردند، تا ادموند به خود آمد و خواست ببیند که چه اتفاقی افتاده است، کسی زنگ درب آپارتمانش را به صدا درآورد. با تعجب به یکدیگر نگاه کردند، ادموند برای باز کردن در پیشقدم شد و ملیکا هم به اتاق رفت ت...

    ادامه مطلب
  • رمان مهدوی - "ادموند" (32 الی 34)

  • نیلوبلاگ

    {رمان مهدوی "ادموند" - شماره های 32 ، 33 ، 34} xa0 شماره 32 : ادامه ی قسمت ۳۱ xa0 هر سه نفر با خوشحالی و آرامش خاطری وصف نشدنی به سمت اتاق نشیمن رفتند، النا هم بساط چای و عصرانه را در این فاصله آماده کرده بود، ادموند مشغول تماشای منظره چشم نواز باغ از پنجره بود که پدر به او ملحق شد، با صمیمت خاصی در گوش او گفت: چیزی شده پسرم؟ اتفاق خاصی افتاده؟! خدا رو شکر، خیلی خوشحال به نظر میرسی! - چیز خاصی نیست پدر جان، حالا وقت زیاده باهم صحبت میکنیم. - نه! تا مادرت با النا مشغول صحبت و برنامهریزی برای شامه...

    ادامه مطلب
  • رمان مهدوی - "ادموند" (31)

  • نیلوبلاگ

    {رمان مهدوی "ادموند" - شماره 31} xa0 ادامه ی قسمت ۳۰ xa0 فردا صبح ادموند وسایلش را جمع کرد، در صندوق عقب خودرو اش گذاشت و به محل کارش رفت. باید قبل از رفتن آرتور را میدید و با او صحبت میکرد. قبل از اینکه وارد اتاق شود، صدای آرتور را شنید که با هیجان خا...

    ادامه مطلب
  • رمان مهدوی - "ادموند" (30)

  • نیلوبلاگ

    {رمان مهدوی "ادموند" - شماره 30} xa0 xa0 ... ادامه از شماره های قبل xa0 مصطفی حسینی مرد مهربان و متواضعی بود که در چهرهاش آثار رنج و ملالتهای زیادی از روزگار و بخصوص بیماری مزمن جسمانیاش به وضوح دیده میشد اما آرامش و رضایت باطنیاش نشان از این داشت که...

    ادامه مطلب
  • رمان مهدوی - "ادموند" (29)

  • نیلوبلاگ

    {رمان مهدوی "ادموند" - شماره 29} xa0 در قسمت ۲۸ چه گذشت؟ xa0 ملیکا به اتاقش رفت تا آنجا کمی با خود و پروردگارش خلوت کند، قبل از اینکه بخواهد این اتفاق را با پدر و مادرش در میان بگذارد. آبی به دست و صورتش زد، وضو گرفت و بعد از به جا آوردن نماز در سجاده ن...

    ادامه مطلب
  • رمان مهدوی - "ادموند" (28)

  • نیلوبلاگ

    {رمان مهدوی "ادموند" - شماره 28} xa0 ... ادامه از شماره های قبل xa0 ادموند هم به سمت منزلش راه افتاد. وقتی به خانه رسید، متوجه شد که آرتور چندین بار برایش پیغام گذاشته است، ظاهراً احساس کرده بود که امروز برای او روز خاصی است و از گفتن جزئیات طفره رفته اس...

    ادامه مطلب
  • رمان مهدوی - "ادموند" (27)

  • نیلوبلاگ

    {رمان مهدوی "ادموند" - شماره 27} xa0 ادامه ی قسمت ۲۶ xa0 - خواهش میکنم، اجازه بدید حرفم رو بزنم، شاید فرصت دیگه ای پیش نیاد! من به شما علاقهمندم خیلی بیشتر از اون چیزی که حتی فکرش رو بکنید، میدونم که بین ما از همه نظر فاصله زیادی هست اما قبل از اینکه...

    ادامه مطلب
  • رمان مهدوی - "ادموند" (26)

  • نیلوبلاگ

    {رمان مهدوی "ادموند" - شماره 26} xa0 در قسمت ۲۵ چه گذشت؟ xa0 بعد از گذشت یک ماه و نیم از آغاز همکاری و آشنایی ادموند و ملیکا، در پروژه مشترکشان پیشرفتهای زیادی حاصل شده و تمام مدارک و مستندات بینقص آماده شده بود اما هر دوی آنها قصد نداشتند بی محابا...

    ادامه مطلب
  • رمان مهدوی - "ادموند" (24)

  • نیلوبلاگ

    {رمان مهدوی "ادموند" - شماره 24} xa0 ادامه قسمت ۲۳ xa0 آرتور با عصبانیت از پشت میز بلند شد و بهطرف ادموند آمد، بازویش را محکم گرفت و او را از روی صندلی بلند کرد، ادموند هم بهناچار دنبال دوستش رفت. در مسیر رستوران آرتور با زیرکی خاصی و از آنجاییکه ادمو...

    ادامه مطلب
  • رمان مهدوی - "ادموند" (25)

  • نیلوبلاگ

    {رمان مهدوی "ادموند" - شماره 25} xa0 ... ادامه از شماره های قبل xa0 ادموند خیلی سریع یک تاکسی برای ملیکا گرفت و او را راهی خانه کرد. مصطفی امروز نتوانسته بود دخترش را همراهی کند، بیماری تنفسیاش به دلیل سردی بیشازحد هوا تشدید شده بود و به سفارش پزشک تا ...

    ادامه مطلب
  • رمان مهدوی - "ادموند" (23)

  • نیلوبلاگ

    {رمان مهدوی "ادموند" - شماره 23} xa0 در قسمت ۱۳ چه گذشت؟ xa0 ادموند دیگر حرفی نزد و ساکت ماند. شاید حق با پدر فیلیپ بود و او برخورد مناسبی با ملیکا نداشت. باید کمی با خودش تنها میماند تا میتوانست ذهن خستهاش را دوباره بازسازی کند. از طرفی ملیکا با ذهنی بههمریخته از برخورد غیرمنتظره ادموند و تا حدودی دلخور از رفتار او، پیش پدرش برگشت. وقتی سوار ماشین شد سلام کرد و ساکت ماند. مصطفی پرسید: چه خبر ملی...

    ادامه مطلب
  • رمان مهدوی - "ادموند" (22)

  • نیلوبلاگ

    {رمان مهدوی "ادموند" - شماره 22} xa0 ... ادامه از شماره های قبل xa0 بعد از اینکه ملیکا دور شد و ادموند با نگاهش او را بدرقه کرد، دوباره روی سکو نشست. حوصله رفتن به خانه را نداشت. انگار انتظار طولانی قلبش را به درد آورده و محبتش را سرد کرده بود. پدر و مادرش روز جمعه به وینچ فیلد برگشته و پدر باز هم از سر نگرانی به ادموند توصیه کرده بود که مراقب رفتارش باشد و به عواقب کارهایش بیشتر فکر کند. پدر فیلیپ به...

    ادامه مطلب
  • رمان مهدوی - "ادموند" (21)

  • نیلوبلاگ

    {رمان مهدوی "ادموند" - شماره 21} xa0 در قسمت ۱۲ چه گذشت؟ xa0 ویلیام باحالت دلسوزانهای و لبریز از محبت خالصانه یک پدر نسبت به فرزندش دستش را روی صورت پسرش گذاشت و به او نگاه کرد، ادموند هم دستش را روی دست مهربان پدر گذاشت و گفت: پدر عزیزم، من میدونم که شما و مادر بخصوص با وجود اون بیماری مزمن خیلی رنج کشیدید تا من بزرگ شدم و به سرانجام رسیدم و میدونم که الآن هم خیلی نگران آینده من هستید اما به من اع...

    ادامه مطلب
  • رمان مهدوی - "ادموند" (19)

  • نیلوبلاگ

    {رمان مهدوی "ادموند" - شماره 19} xa0 در قسمت ۱۱ چه گذشت؟ xa0 از آن جایی که عاشق را نمیتوان به رعایت جوانب احتیاط مجاب کرد و رفتارش هدایت شده از سرچشمه احساسی در حال جوشش است مانند آتشفشان فعال شدهای که هر لحظه ممکن است منفجر شود و هرگز نمیتوان جوش و خروش آن را با هیچ یک از کارهای پیشگیرانه مانع شد، عاشق هم با الگوبرداری از چنین رفتارهای غیرمحتاطانهای برای آرام کردن آشفتگیهای ذهنش و دلشوره های وجو...

    ادامه مطلب
  • رمان مهدوی - "ادموند" (20)

  • نیلوبلاگ

    {رمان مهدوی "ادموند" - شماره 20} xa0 ... ادامه داستان از شماره های قبل xa0 ویلیام فرد ناآگاهی نبود، همیشه اخبار سراسر دنیا را از شبکههای مختلف تصویری یا از طریق اینترنت رصد میکرد و اجازه نمیداد که یک رسانه یا فقط آنهایی که بازیچه دست غرب و دولتهای دستنشانده علیه مردم دنیا هستند، بر ذهنش تسلط یابند؛ بنابراین بهخوبی درک میکرد که پرونده ویک فیلد یعنی چه و پسرش در این پرونده دنبال چه چیزی است؛ اما...

    ادامه مطلب
  • رمان مهدوی - "ادموند" (18)

  • نیلوبلاگ

    {رمان مهدوی "ادموند" - شماره 18} xa0 ... ادامه از شماره های قبل xa0 از ملیکا باز هم خبری نبود و تماسی با هم نداشتند و همین موضوع التهاب درونی او را بیشتر میکرد. گرچه سعی میکرد آرام باشد و روی کار متمرکز شود اما با کوچکترین مسئلهای ذهنش به سمت او میرفت و در قلبش شعف و شادمانی وصفنشدنی احساس میکرد. ساعت از ۱۰ گذشته بود و ادموند تقریباً همهکارهای روزانهاش را انجام داده و خودش را با کتابی سرگرم ک...

    ادامه مطلب
  • رمان مهدوی (5)

  • نیلوبلاگ

    ... در یکی از روزها، از صبح زود بعد از صرف صبحانه به کتابخانه پناه برده و سراغ یکی از انجیل های چهارگانه رفته بود، در آنجا به آیه ای رسید که برایش بسیار جالب بود؛ « زلزله های عظیم در جای ها و قحطی ها و وَباها پدید می آید و چیزهای هولناک و علامت بزرگ از آسمان ظاهر خواهد شد... اورشلیم پایمال خواهد شد تا زمان های امت ها به انجام رسد و در آفتاب و ماه و ستارگان علامات خواهد بود و بر زمین تنگی و حیرت ...

    ادامه مطلب