رمان مهدوی - "ادموند" (19)

خرید بک لینک

{رمان مهدوی "ادموند" - شماره 19}

در قسمت ۱۱ چه گذشت؟

از آن جایی که عاشق را نمیتوان به رعایت جوانب احتیاط مجاب کرد و رفتارش هدایت شده از سرچشمه احساسی در حال جوشش است مانند آتشفشان فعال شدهای که هر لحظه ممکن است منفجر شود و هرگز نمیتوان جوش و خروش آن را با هیچ یک از کارهای پیشگیرانه مانع شد، عاشق هم با الگوبرداری از چنین رفتارهای غیرمحتاطانهای برای آرام کردن آشفتگیهای ذهنش و دلشوره های وجودش دائم در پی راهی است که به معشوق نزدیکتر شود و در کنار او باشد.

ادموند هم با اینکه قول داده بود در محیط دانشگاه و کار از ملاقاتهای پی در پی و گفتگو درباره پروژهای که قراراست انجام دهند، دوری و اجتناب کند ولی دلش آرام و قرار نداشت و دلیل آن را خودش هم نمیدانست. از غیبت آرتور استفاده و بهانهای برای خود پیدا کرد و به سمت دانشکده ویلکینز راهی شد. تا آنجا را با گامهای بلند و سریع پیمود اما وقتی به درب دانشکده رسید از کارش پشیمان شد، گویی عقلش تازه فرمان قلبش را در دست گرفته و به او نهیب میزد که نباید اینجا میآمدی.

بین عقل و احساسش جنگ سختی در گرفته بود که با شنیدن صدای آشنایی ایستاد. ملیکا پشت سرش بود، با دست پاچگی لبخندی زد و در دل خود را سرزنش میکرد که چرا چنین بی احتیاطی انجام داده است.

- انتظار نداشتم شما رو اینجا ببینم جناب پارکر!

- بله میدونم نباید میومدم اما دیدم چند روز گذشت و از شما خبری نشد برای همین...

(رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی)

فایل عکس نوشته در ادامه مطلب

ادامه مطلب
علائم ظهور...

ما را در سایت علائم ظهور دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 156 تاريخ: دوشنبه 17 مهر 1396 ساعت: 16:50

صفحه بندی